My Lord !...! و خدایی که همین نزدیکیست !...!

و خدایی که همین نزدیکیست !...!


Only Time !!

سلام عزیزم. خوبی ؟

ببین یه روز وقتی من یه نوجوون بودم ... آمممم .... خب متوجه که هستی ! نوجوونی اوج دوره ی مشکلات مختلفه بچه هاست ! ... به هر حال وقتی من نوجوون بودم یه روز یه خانوم خوش لباس اومد سر کلاس و روی تخته ی سبزمون نوشت : لیلا نوجوانیست همسن و ساله تو. این روزها لیلا بسیار رفتارش متفاوت شده. یا گوشه ای در خود فرو میرود یا پرخاش کنان بحث و جدل به راه میاندازد . لیلا تا کنون مشکلش را با کسی مطرح نکرده. تو میتوانی بگویی چه چیزی لیلا را آزار میدهد ؟

و خب وقتی من گفتم شاید حامله شده ! معلم اول یه نگاه انداخت که بگه مزه پرونی ممنوع اما خب قیافه ی من کاملا معصوم و فارغ از مزه پرونی بود ! شکه شده به زور سعی کرد حرف بزنه ! بعد از یه نفس عمیق گفت چرا عزیزم ؟! این حرف رو بعد از احساس همذات پنداری گفتی ؟!

من حتی نمیدونستم همذات پنداری یعنی چی ! ولی از طرز برخوردش فهمیده که حرف نافرمی زدم !!

گفتم : آخه همسایه ی حامله اس. خیلی اینجوریه ! یعنی مثه لیلاس !

معلم نفس عمیقی کشید و گفت آهان ! خب اینجوری نه ! ببینین بچه ها سعی کنین چیزی رو بگین که خودتون حس کردین !

خب راستش بعد از این توضیحات تکمیلی دیگه هیچکس نخواست توی بحث شرکت کنه ! جز من که همچنان پافشاری میکردم لیلا حامله اس !

خیلی بعد از اون ماجرا فهمیدم همذات پنداری یعنی چی ! و فهمیدم از طریق طرح خانم معلم میشه مشکلاتی که دیگران دارند رو تقریبا فهمید !

حالا تمرکز کن و ببین چی میگیم !!

لیلا نوجوانیست تقریبا هم سن و سال تو . لیلا به تاز گی پرخاشگر شده . لیلا به تازگی مدام این و آن را عذاب میدهد ! لیلا نه به اموال این و آن اهمیت میدهد نه به جانشان ! هروقت هرکدام را بخواهد باید بگیرد!

لیلا بسیار تلخ شده و مدام مردم را به جان هم می اندازد ! لیلا قدر محبت و تشکر را نمیداند دیگر ! لیلا بیرحم و خشن شده  ! لیلا ...

آممممم . خوب فکر کن ! میتونی بفهمی مشکل لیلا چیه خدای بزرگ و مهربونه من؟

 

 

من دارم کارای بد می کنم

من دارم فکرای بدتر می کنم.

تو رو به اون که واسه من محترمه

واسه تو مقدس

ن

ذ

ا

ر

 !...!

چیکاتیتا فقط و فقط و فقط به من اعتماد کن.

I Need You Now, My Lord ...

مَن، مَنَم ! - تو، تویی  !!
گُناه ِ این هَمِه فاصِله و عَذاب ِ مَنو دِلتَنگیه تو ، هَمِه بَر شانه ی خُدا بودَنه توست !...!

!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!

 

انقدر حالم بده و سرفه کردم که دیگه شک دارم بعدا تار صوتی مونده باشه که بتونه صدایی تولید کنه. تموم اطراف چشم و بینیم قرمز و پوسته پوسته شده. سرم داره می ترکه. حتی نای دکتر اومدن هم نداشتم. سمانه هم شاید اگه نمی ترسید خودش و شوهر آنفولانزای خوکی بگیرن اینجوی یقه ی منو نمی گرفت که حتما بیارتم دکتر.
دکتره تا تو حلقم اومده جلو و هی میگه: نفس بکش، آها. عمیق تر ! خوبه. نفس عمیق کش! 

نمی فهمه چه اعصابی ازم خورد میشه وقتی انقدر میاد جلو و مجبورم میکنه نفسهای عمیق بکشم !

سمانه رو نگاه می کنه می گه: نه مطمئن باشین خوکی نیست اما گلوش خیلی چرکیه. 

روسریمو می ده کنار که گوشمو ببینه و همونجوری دوباره میاد تو صورتم. اینبار دیگه کامل حس می کنم بوی ادکلنه آشناشو. و هر چی اون بیشتر تو گوش و حلق من سیر می کنه و غرق میشه، من تو خاطره هام !
هی بردرانه من! به خاطر خدا، اگر ایمان نداید، لااقل ادکلن نزندید !

 

  

 

چیکاتیتا بیا آش رشته ی بی کشکمونو سر بکشیم، شاید زندگی ما رو بی روح سربکشه !

 

I'll Be Waiting For You, My Lord ...

مَن اینجا
یِکی آنجا.
راهی هَست که میخواهَم نَرَفته اش بُگذارَم.
تو - بیا.

با یه کوچولو تاخیر ! تولدت مبارک کوچولو.

زیاده گویی هام رو اینجا کردم .

!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!

چیکاتیتا داره زمستون میشه ها !. دیدی چه چکمه های خوشگلی اومده؟ باز عقده ی پوشیدنشون میمونه به دلمون !

 

Not Any More ...!

تو با هوشیاریه کامِل رَفتی سُراغ ِ میوه ی مَمنوعه !

تَموم کُن این تَقصیر رو گَردَن ِ اینو اون اِنداختَن!

اِعتِراف کُن که تو رو اَز آسِمونا اِنداختَن بیرون خیلی وَقته !!

اِعتِراف کُن دیگه تو اون بالا نیستی.

اِعتِراف کُن تو هَم جُزء رونده شُده های آسِمونی.

اِعتِراف کُن آه ِ مَنو مَنهای دیگه بالاخره دامَنِت رو گرفت !

اِعتِراف کُن اونهَمه کُنجکاوی و سَر به هوایی و بیخیالی و خُوش گُذَرونی، آخَرِش کار داد دَستِت !!!

اِعتِراف کُن خُدای مَن ....!

اِعتِراف کُن !...!

!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!

حدودا ١ صبحه روز سه شنبه اس، تموم وسیله هامو از تو کمد ریختم بیرون. تازه از بیمارستان اومدم. طبق معمول پرستار بودم. دنبال جزوه ی قدیمیه  حسنی می گردم. چشمم به آلبومه عکسا می افته " عکس یعنی این، یعنی نگاتیو". تو باز زنده می شی. زنده تر میشی. دونه دونه عکسا و آلبوما رو می ذارم کنار که بعدا نشونت بدم. "لعنتی!"

بابام ازتو هال صدا میزنه: طوری شد؟ میگم: نه ! فردا کی میره پیشش. سحر نمیکشه هم شب بمونه هم صب ها ! غش و ضعف میکنه اون وسط خودش ! میگه: خودم میرم. به مامانتم صب میگم. احتمالا تا شب میاد.

میگم: خب. بابا می خوای من نرم؟ کاری ندارم ها ! چیزیم نخوندم که حالا بگم اگه نرم امتحانم از دستم می پره. برم نرم می افتم!!

میگه: نه ! برو ببین چی میشه.

دوباره آلبوما و عکسایی که کنار گذاشتمو بر میگردونم تو کمد. درشو قفل میکنم. کلیدشو میذارم تو کشوی مامانم ...

است ....

 

 

چیکاتیتا بیا دیگه به هیچ سیبی اعتماد نکنیم ! هر چقدرم بهشتی بود ! هنوز دهنم طعمه کرم میده !

هی هزتم! تولدت مبارک ...

 

 

 

This Is The Lord ...!

اَز دِل ِ اَشکها و دَردها و ناله ها،
نِقاب ِ صورَتَک ِ خَندان، اَندَکی بَعدِ مَن زاده شد!
مِهربانَم
!
شُکر که تو
نیاز را میشِناسی و بی پاسُخ نَخواهی گُذاشت !...!

هر وقت دستم رو می کشم روشون از زبریه اَنگوشتام خجالت می کشم. دونه دونه نگاشون می کنم. نوازششون می کنم. لمسشون می کنم. بوشون میکنم. می دونی خلی وقته چشام این باغچه رو گرفته. خیلی وقته دلم میخواد یه دستی به سر و گوشش بکشم. نه اینکه باغبونی دوست داشته باشم ها، نه ! این باغچه رو دوست دارم. گلاشو دوست دارم. شکل وشمایلشو دوست دارم. و عشق میکنم وقتی یادم میاد دونه دونه گلاشو با چه علاقه ای کاشتی. از تو / فقط همین باغچه و گلای رنگارنگش موند برام ...
دلمو خوش کردم به اینجا. از همون لحظه ... همون لحظه که دیدم نمیشه باشی، نمیشه باشم. از همون لحظه که واسه اولین بار خواستم و شکستم
...!
ما ماله هم نبودیم/ اما خیلی چیزا بود از ما / به ما.
واسه اون خیلی چیزا / بی تو / بی حتی خواستنت / این باغچه رو یه روزی / باغش میکنم ...

چیکاتیتا ما داریم بزرگ می شیم ... دوتایی با هم !...!

 






my lord(۱۳)
چیکاتیتا(٩)
pain(٦)
memorys(٦)
ارمغان(٥)
خدا(٥)
تولد(۳)
sorrowful(٢)
پرشین بلاگ(٢)
بانوان وبلاگ نویس(۱)
چیکاتیکا(۱)
مادر(۱)
غزه(۱)
کودکان(۱)
پتیشن(۱)

ایده


Weblog Themes By Blog Skin