Old God !...!

مَن و یاوه نِوشته هایم تو را به سُتوه آورده ایم، نه؟!

نگو که مُن یاغی و عصیانگرم.

نگو که تو صَبور و با مُحِبَتُ و اَنباشته اَز بَخشِشی.

نگو تو بَر سَکوی پرتاب ِ خَشم نیستی.

نگو!

نگو که مَن مُقَصِرَم و تو قاضی و مَحکوم به اِجرای حُکم!

نگو!

هیچ نگو.

بگذار خُلاصه کُنَم.

این روزها مَن هَمانَم که پیشترها بودَم. شاید حَتی آرامتر و مُطیع تر.

تو اَگَر تاب نمی آوری تَحَمُل ِ مَرا

جَوابَش نه آخرین چوب خَط ِ عصیان ِ مَن است.

تو کَم حُوصِله شده ای.

تو کُم طاقَت شده ای.

تو کِم مُحِبَت شده ای.

تو بَهانه گیر شده ای.

تو ....

تو پیر شُده ای خُدای بَزرگسال ِ مَن ...!

پیر شده ای !....!

!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!...!

 

 میگه سرده، میگم صبر کن درست میشه.

میگه حوصله ام سر رفت، میگم صبر کن درست میشه.

میگه خسته شدم، میگم صبر کن درست میشه.

میگه حالم بده، میگم صبر کن درست میشه.

میگه دلم ... دلم تنگ شده، میگم صبر کن درست میشه.

میگه اگه نشد چی؟ ، میگم صبر کن درست میشه.

میگه برم زنگ بزنم بهش؟ میگم خفه شو ! دیوونم کردی دیگه.

میگه خفه نمیشم، میتونی خفه ام کن !

میگم تو اگه خفه شی – گلدونو از رو میز بر میدارم- مشکل هردومون حل میشه ...!

دیگه گلدون تو دستم نیست خورده های آینه شکسه روی زمین پخش می شه. وای میسم بالا سر آینه ها، هزارتاشون نگام می کنن و میگن: برم زنگ بزنم بهش ؟...؟

چیکاتیتا : می آی خون ی ما؟ جای من بری کلاس؟ من دلم واسه بغل کردنای مامانم واسه حرف زدن با بابام واسه بازی با ارمغان واسه دعوا با اندیشه نگ شده !...! 

 

/ 1 نظر / 14 بازدید
kami E abbasi

فرصت اگر بود / براي سر كشيدن آن حرف ناب / سر بريدن اين خشم كور / آفتاب زياد مي آمد . اگر كه فرصت كوتاهي حتي براي تماشا باشد / آفتاب زياد مي آمد . تمام منظره خيس است و باد مي آيد . تمام روز / شبي بي ستاره است . فرصت اگر باشد / من از ترانه نمي افتم . فرصت اگر داري / براي تماشاي سير سر زدن خورشيد / به ياد شاعر شب پوش خانه ي خود باش ...