23 ساله شدیم !

این روزها صلح کرده ایم منو خدای مهربانتان.

کمتر حرف میزنیم و بیشتر سرمان به کار خودمان گرم است. درواقع یک جورهایی به زندگی دیگران !!

با اینهمه مشکلی نداریم.

به 84 فکر میکنم. خوش گذشت. اگر بگذریم از 5 صبح بیمارستان بودم ! تپش قلب و گرفتگی عضلات سردرد و پدرم که انگار لای غرغرهای کاربن گذاشته بودند !

+ 70 تا صندیلی رو 2 طبقه کشیدی بالا که چی ؟ تموم در و دیوار رو گل و بلبل چسبوندی ! تمام خونه زندگی رو از تو حال جم کردی بردی چپوندی تو اتاقها ؟ باشه . لابد لازم بوده دیگه!! ولی آخه تنها چرا؟

قهر بودم. با همه ! از دوست و فامیل گرفته تا مادر و خواهرم ! یک اسباب کشیه کامل رو یکنفری انجام دادم ! ۸۴ تماما پر از استرس بود ! درست مثل همون روز تولدم ...!

85 سال پر هیجانی بود ! برای اولین بار تولدم بیرون از خونه بود. شاید چون مهمونها مهمونهایی نبودن که بشه تو یه خونه دور هم جمعشون کرد. شام رو تند تند خوردم. مهمونام جا موندن. من رفتم عروسی !!!

همون موقع بد نبود. راستش پشیمونی برای اونایی که بودن و انایی که نبودن از ماه بعد شروع شد و ماه ها طول کشی. سال 85 از مزخرفترین سالهای عمرم بود. تهوع آورترینشون. مهره های اصلی هم همینطور. سالی که هنوز از به یاد آوردن احساس شرم میکنم. شاید بشه گفت برای اولین بار ...

86 سال سختی بود. یک سال بیمارستانی. سخت .... خیلی سخت .... تولد منو هیچکس یادش نبود. طرفهای عصر لعیا زنگ زد : خونه ای؟ میخوام بیام.

هنوز نمیدونستم تنها پسر قابل اعتماد زندگیم زنده میمونه یا نه ! اتاقم رو خالی کرده بودم . با اون رنگ آبی ملایمش درست مثه یه اتاق بیمارستان شده بود. من دلم گرفته بود. زیاد. خونه ساکت بود. تازه اسباب کشی کرده بودیم. خیلی گوشه های خونه هنوز کارتونهای بازنشده بود. اما اتفاقی که برای کیان افتاد فرصت هر فکر دیگه ای رو ازمون میگرفت. به مامانم گفتم لعیا میاد اینجا. گفت: چرا؟ گفتم: یعنی چی چرا ؟؟!! گفت: منظورم اینه که واسه ی دیدن کیان میاد؟ بیشتر دمق شدم : نه! نمیدونم .

20 دقیقه بعد پستچی اومد. کادوی مریم. اولین سالی بود که دور شده بودیم. و اولین باری که از گرفتن کادوش تا اینحد ذوق میکردم ! میدونی ... همون حس ِ عالیه فراموش نشدن ... تو خونه ی ما هدیه های نقدی معنیش اینه که فراموش شده بودی ! و تا شب کلی هدیه ی نقدی دستم رسید .... اما راستش اون سال حس خوبی داشتم. آخرشب یه مهمونیه 8 نفره ی عالی بود. خوش گذشت ... و بعد از یه دوره ی طولانی ساعتها آرامش داشتیم.

خیلی ها اعتقاد دارن سال تحویل رو باید خوب شروع کرد تا سال خوبی داشت ! راستش من این اعتقاد رو در مورد روز تولدم دارم !!

امسال 1 صبح اولین تبریک رو این پسره گفت. 7 صبح رشید زنگ زد. 11 صبح این پسره بعد از مدتها بالاخره یه شعر مهمونمون کرد. 12 مامان و بابا زنگ زدن. 6 عصر سمانه با یه کیک خونگی اومد. امسال خوردم به 19 رمضان. همه جا تعطیل بود. دریغ از یه بسته شکلات !!!

ولی مهمونی 4 نفره ی ما توی یه اتاق 24 متری خیلی خوب بود. خیلی.

دومین مراسم تولدم با دوستان و دوستداران!! چیزی حدود 8 روز بعد بود که برگشتم تهران. شب که خونه اومدم تازه نوبت فامیل بود و خونواده و من که برای بار سوم شمع فوت میکردم تا همون آرزو رو تکرار کنم برای بیست و دومین سالی که گذشت.بیست و سه ساله شدم ...

امسال منتظر یه سال عالی ام ! برای اولین بار و با اطمینان.

بنابراین امسال را سال آرامش و پول نامگذاری میکنم !!

سال قبل عاشق بوده ام و شیفته ظاهرا به نوشته ی اینجا ولی  ...

امسال عاشقترم اما ظاهرا دنیا سر سازگاری داره با ما !!!
تکبیر.

هی آلیس !

خیلی وقتها منو یاد چیکاتیتا میندازی !...!

/ 51 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرویز

ایده انگار اراکیه چه دختر چالاکیه وای..........وای

محمد

سلام، اول تبریک میگم بابت رتبه خوب وبلاگت. دوم از اینکه گذرم به اینجا افتاد خوشحالم. سوم موفق باشی. چهارم دیگه نمیدونم...

زیبا خانوم

وبلاگت قاط زده چرا؟ همه چیش درهم بر هم شده چرا؟؟؟؟

زیبا خانوم

تو بیا به من بگو چجوری عکس و آهنگ گذاشتی رو وبلاگت من خیلی ازت ممنون می شم.

عباس

سلام من هنوز معنی جشن تولد گرفتن رو نفهمیدم و اصلا چه لزومی داره یکی خودشو لوس بکن و بگه امروز روز تولد منه تاهی بهش تبریک بگن؟